شاید بیام اینجا
http://Databus.persianblog.ir هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من
سالگرد
آن روزها را به یاد دارم: در بامدادی ناشناخته،
آن هنگام که بیدار شدن همانا به معنای ترس
از تنها ماندن بود، آوای آسمان را همانند
آوایی مرده و بی جان می شنیدم. و از هم اینک،
نوری که شیشه ی دیدگان ِ افراد ِ محتضر را رها می ساخت،
با پیشانی ام بر خورد می کرد و نشانه ی خواب ابدی ِ
خود را بر روی گیسوان بر جای می نهاد.
فریادی بشری که به گوش می رسید، هیچ ...
ـ تنها برف بود ـ و همه در پشت ِ دیوار
زنده بودند و می گریستند و سکوت،
همانا گریه ی زمین را همچون رودی در خود فرو می بلعید.
آه! به راستی اروپایی که در قلب ِ خویش منجمد گردیده است،
دیگر هرگز به گرما روی نخواهد آورد! تنها و بی کس مانده است:
با مردگانی که تا ابد دوستش خواهند داشت. هماره سپید پوش
بر جای خواهد ماند، عاری از هر مرز، وابسته به برف.
آلفُنسو گَتّو
Anniversario
Io Recordo quei giorni: nell’ignoto
Mattino ove a svegliarci era il terrore
D’esser rimasti soli, udivo il cielo
Come una voce morta. E gia’ la luce
Abbandonata dai morenti ai vetri
Mi toccava la fronte, sui capelli
Lasciava l’orma del suo sonno eterno.
Un grido umano che s’udisse, nulla
- solo la neve – e tutti erano vivi
Dietro quell muro a piangere, il silenzio
Beveva a fiumi il pianto della terra.
Oh, l’Europa gelata nel suo cuore
Mail piu’ si scaldera’: sola, coi morti
Che l’amano in eterno, sara’ Bianca
Senza confine, unit dalla neve.
Alfonso Gatto
چقدر درختها خوبند!
داغ جدایی