چهارشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۰

شاید بیام اینجا

سلام. خوب نیستم.
شاید تا زمانی که وبلاگ اصلی م (http://DataBus.Persianblog.ir ) از فیلتر در بیاد، بیام اینجا بنویسم. هنوز مطمئن نیستم می خوام چی کار کنم.
اوضاع دانشگاه هم جالب نیست. هر دفعه بد تر می شه. پایان ترم هم که نزدیکه.
اعصاب ندارم.
شب خوش

دوشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۱۰

Good - Poem - SMS


خوب

مهربونی هات زیاده
که هنوز خوب و صبوری
مثل یک حس ِ قشنگی
حتی وقتی خیلی دوری

http://DataBus.Persianblog.ir

جمعه ۳۰ آوریل ۲۰۱۰

غم


نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل بر کنی
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگ سان شو در قدم نه همچو ابر
جمله رنگ آمیزی و تر دامنی
گرد رندان گرد تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوی بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افگنی
حافظ

سه‌شنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۰

Happy Norooz 1389


پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

Anniversario


سالگرد
آن روزها را به یاد دارم: در بامدادی ناشناخته،
آن هنگام که بیدار شدن همانا به معنای ترس
از تنها ماندن بود، آوای آسمان را همانند
آوایی مرده و بی جان می شنیدم. و از هم اینک،
نوری که شیشه ی دیدگان ِ افراد ِ محتضر را رها می ساخت،
با پیشانی ام بر خورد می کرد و نشانه ی خواب ابدی ِ
خود را بر روی گیسوان بر جای می نهاد.

فریادی بشری که به گوش می رسید، هیچ ...
ـ تنها برف بود ـ و همه در پشت ِ دیوار
زنده بودند و می گریستند و سکوت،
همانا گریه ی زمین را همچون رودی در خود فرو می بلعید.

آه! به راستی اروپایی که در قلب ِ خویش منجمد گردیده است،
دیگر هرگز به گرما روی نخواهد آورد! تنها و بی کس مانده است:
با مردگانی که تا ابد دوستش خواهند داشت. هماره سپید پوش
بر جای خواهد ماند، عاری از هر مرز، وابسته به برف.

آلفُنسو گَتّو

Anniversario
Io Recordo quei giorni: nell’ignoto
Mattino ove a svegliarci era il terrore
D’esser rimasti soli, udivo il cielo
Come una voce morta. E gia’ la luce
Abbandonata dai morenti ai vetri
Mi toccava la fronte, sui capelli
Lasciava l’orma del suo sonno eterno.

Un grido umano che s’udisse, nulla
- solo la neve – e tutti erano vivi
Dietro quell muro a piangere, il silenzio
Beveva a fiumi il pianto della terra.

Oh, l’Europa gelata nel suo cuore
Mail piu’ si scaldera’: sola, coi morti
Che l’amano in eterno, sara’ Bianca
Senza confine, unit dalla neve.
Alfonso Gatto

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

چقدر درخت ها خوبند.

چقدر درخت‌ها خوبند!
سلام. همینکه قلم به دست گرفتم، نسیمی دوان دوان از کوچه‌های قلبم گذشت. عطر دلنشین یادت همه وجودم را پر کرد.
چند دقیقه پیش داشتم به پروانه‌هایی فکر می کردم که در بین واژه‌های شعرهایم می چرخیدند. روی بال هر کدام، خورشیدی طلوع کرده بود. خورشیدهایی که اگر غروب کنند، بخش زیادی از شهر تاریک می شود.
نه! یادم نمی رود خورشید بی غروبی که در چشم‌هایت می درخشد.
امروز ولی برایت می نویسم روزی پنج نوبت، در مسجد جامع چشم‌هایت به نماز می ایستم و برای همه عاشقان روی زمین دعا می کنم.
تا یادم نرفته است، باخبرت کنم که درخت سیب باغچه مان گل داده است.
راستی که چقدر درخت‌ها خوبند! نه خمیازه می کشند که با دیدن شان خوابت بگیرد، نه هر وقت به سراغ شان می روی آن‌ها را در حال کاری می ببینی. همیشه منتظرند تا از راه که می رسی، برایت مهربانی تعارف کنند.
حالا هم با همه ارادتم، به تو عرض می کنم: انت حبیبی!... روحی!... عیونی!... قلبی!...
همین!
دل نوشته‌ای از : عبدالرحیم سعیدی راد --- منبع: تبیان
http://DataBus.Persianblog.ir

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

Dagh-e Jodaee

داغ جدایی
بلای هجر ز هر درد جانگداز تر است
ندیده داغ جدایی، تعب چه می دانی؟
«رهی معیری»
مطالب اخیر وبلاگ Write Time در پرشین بلاگ

+ هدیه (قطعه شعری از فروغ)
+ دروغ های مادرم
+ معرفی چند وب پروکسی و فیلتر شکن
+ چند قانون کاربردی
+ داستان موفقیت و شکست یک رستوران
+ دعوای حافظ، صائب و شهریار
+ نقش زنان در موفقیت همسرانشان
+ تا حالا زندگی کردی؟
+ دهه شصت، دهه خاکی عمر ما
+ نگاهی به سونی اریکسون مدل C903
+ دوست داشتن واقعی

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

Begoo --- بگو

بگو!
ای رهزن دل کیستی؟ جسمی؟ بگو، جانی؟ بگو!
وی زهره ی شب های من! گر ماه تابانی بگو

ما را به عشق انگیختی، با جان من آمیختی
اکنون چرا از چشم من، هر لحظه پنهانی، بگو!

اول به ما پرداختی، کار دلم را ساختی
اما در آخر باختی، با هر که می دانی بگو

بازیگری با ما مکن، امروز و پس فردا مکن
خواهی اگر جان مرا از خود برنجانی، بگو!

وای از لب و دندان تو، وین چهره ی خندان تو
ای صد چو من قربان تو، با من نمی مانی بگو

ای زلفک نیلوفرین! ای عمر، ای زیباترین!
بر شانه های مرمرین، از چیست لغزانی؟ بگو!

می لغزی و دل می بری، بس کن از این بازیگری
گر از نگاه آن پری، چون من پریشانی، بگو!

ای چشم شوخ یار من! جادو مکن در کار من
مستی، مکن آزار من، از چیست گریانی؟ بگو!

ما را «تو» عشق آموختی، در من چرا افروختی
اینک اگر از کوی من، برکنده سامانی، بگو!

گفتی شبی ای دلبرم: از تو به تو عاشق ترم
اکنون اگر در عشق من، یک دم پشیمانی بگو!

ما را از اول خواستی، خود را چو گل آراستی
پس از دلم برخاستی، گر مهر نتوانی بگو!

گفتی: تو را رسوا کنم، بس پرده ها بالا کنم!
پروا ندارم از کسی، تو هر چه می دانی، بگو

از آن همه افسونگری، شد موی من «خاکستری»
«آتش» بگیری ای پری! گر دشمن جانی بگو.

مهدی سهیلی

مطالب اخیر Write Time:
» عشق به همسر (داستان کوتاه)
» دل زنده هستید یا خیر؟ (تست روانشناسی)
» اخلاق جنسی (قسمت ششم)
» بگو (شعری از مهدی سهیلی)
» نرم افزار واژه شناس فارسی OCR (دانلود نرم افزار)
» بستن پورت USB (دستکاری در رجیستری)
» اینترنت در لینوکس
» وقتی تو هستی (شعری از پابلو نرودا)
» اخلاق جنسی (قسمت پنجم)
» لینکدونی (موبایل، کامپیوتر، کتاب، بازی، فیلم، هری پاتر و غیره)
» لینکدونی موبایل (برنامه، تم، بازی، کتاب)
» 800 مگابایت روی یک CD
» Password Door 8.4.2 (معرفی و دانلود برنامه)
» اخلاق جنسی (قسمت چهارم)
» داستان چهار شمع (داستان کوتاه)
» دانلود نرم افزار iNTERNET Turbo (معرفی و دانلود برنامه)
» پادشاه تاریکی ها (شعری از پابلو نرودا)
» هفت باور مرموز (مطلب روانشناسی)
» New Web Proxy
» اخلاق جنسی (قسمت سوم)

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

Chera


«چرا ؟»

چرا تو اي شكسته دل! خدا خدا نمي كني؟
خداي چاره ساز را، چرا صدا نمي كني؟

به هر لب دعاي تو، فرشته بوسه مي زند
براي درد بي امان، چرا دعا نمي كني؟

ز پرنيان بسترت، شبي جدا نبوده اي
پرند خواب را، ز خود ، چرا جدا نمي كني؟

به قطره قطره اشك تو، خدا نظاره مي كند
به وقت گريه ها چرا خدا خدا نمي كني؟

سحر ز باغ ناله ها، گل مراد مي دمد
به نيمه شب چرا لبي به ناله وا نمي كني؟

دل تو مانده در قفس، جدا ز آشيان خود
پرنده ي اسير را، چرا رها نمي كني؟

ز اشك نقره فام خود، به كيمياي نيمه شب
«مس ِ» سياه ِ قلب را چرا «طلا» نمي كني؟

به بند كبر و ناز خود از آن اسير مانده اي
كه روي عجز و بندگي به كبريا نمي كني.

« مهدي سهلي »

چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

آزمایش جالب

آزمایش جالب...
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور !
باوري از ناتوانی خويش.